فرار میکنم. نمی دانم از خودم فرار می کنم یا از دیگری. جادهها را سپری میکنم و از پیچها عبور میکنم. به هیچ کس و هیچ چیز اعتماد ندارم. بند سبزی را که به دور مچم بستهام، باز میکنم. آنها به خانههایمان یورش آوردهاند و همهی وسایلمان را با خودشان بردهاند. میترسم و میگریزم.
میخواهم او هم با من باشد. همه جا، حتی در گریختنم. به او زنگ میزنم و میگویم که به درب خانهی ما آمدهاند. میگویم از خانه بگریزد. آدرس میدهم که به دنبالش بروم. با او در تظاهرات و راهپیماییها بودهام. با او داد کشیده بودم و شعار داده بودم. دستش را هنگام فرار گرفته بودم و دویده بودم. با او ترسیده بودم و گریخته بودم. به او میگویم مراقب باشد و به کسی نگوید کجا میرود و با که قرار میگذارد. میگویم دوستش دارم و میخواهم بازهم با او باشم. میگویم نمیترسم و این گریختن برای باز با او بودن است.
نمیخواهم به زندان بروم. نمیخواهم، چون نمیتوانم تحمل کنم، بودهام و دیگر نمیخواهم باشم. تو هم شنیدهای، میزنند و فقط میزنند و بعد میچپانندمان در جایی که جای نفس کشیدن ندارد. تصور تو در چنین جاهایی برایم محال است. اگر تو را بگیرند...اگر تو را از من بگیرند...بیا، درنگ نکن، دریغ نکن و فرار کن. میخواهم بعد از این پیچ تو را ببینم و با تو بگریزم. در راه بدون نگرانی دستت را خواهم گرفت و در چشمانت نگاه خواهم کرد.
بعد از این پیچها به مراتع سبز شمال خواهیم رسید. اگر جلویمان را نگیرند و نپرسند چه نسبتی باهم داریم، که من چنین بیباکانه دستت را گرفتهام و سینه در برابر نگاههای تند و رشوه گیرشان سپر کردهام. یادت باشد به کسی نگویی کجا میرویم. به خودت خواهم گفت، در پشت کوهها جنگلیست و در میانهی آن کلبهی کوچکی که در آن پیرزنی تنها زندگی میکند. او به من گفته بود، هر زمانکه از همه چیز گریختم و دیگر جایی برای فرار کردن نداشتم، میتوانم آنجا باشم. او چندین گاو دارد و گاوهایش همگی پستانهای پر از شیر دارند. او به من یاد خواهد داد که چگونه شیر گاوها را بدوشم. تو تا حالا شیر گرم تازه دوشیده شده را خوردهای؟ و در میان مه قدم زدهای؟... کنارم بمان تا مسیرم را گم نکنم.
من مرده بدنیا آمدم. مادرم می گوید هنگام تولدم نفسم بیرون نمیآمده است و وقتی جیغ میزنم که به لطف مامای بخش ضربهای جانکاه! بر پشتم فرود میآید. من تا قبل از آن کبود و مرده بودم و یکبار زندگی و مرگ را تجربه کرده بودم و حالا من از پس آن ضربه، شانس دوباره زندگی کردن را مییافتم.
برای من در این زندگی، لحظه، زمان و بودن معنی خاص و متفاوتی میدهد. چون مرگ را تجربه کردهام و میدانم که دوباره خواهم مرد. همچنین برای دیگری صحبت از این تجربه خیلی سخت و دردناک خواهد بود. مخصوصاً اگر کسی باشد که از من بخواهد برای همیشه با او باشم. من مجبورم در این لحظه، از واقعیت رفتن برایش بگویم و همیشه بر نبودن این همیشه تأکید کنم. تجربهی تلخیست، جانکاه است، میدانم. اما متأسفانه فرض دوست داشتن و دوست داشته شدن بر مبنای جدایی، رفتن و مرگ برای من واقعیت دارد.
من هربار که نگاهتان میکنم، با آنکه مدام در حال نگاه کردنتان هستم، گویی برای آخرین بار است که میبینمتان. من همیشه از دیدنتان خوشحال شدهام، بنابراین این دیدن را از من دریغ نکنید که معنی نبودن ندهید. من خواهم رفت، پس ناچارام از تک تک لحظات زندگیام به شدت لذت ببرم و خوشحال باشم. بدین طریق انگار از زندگی انتقام میگیرم و شما چه از روی خوششانسی و چه از روی بدشانسی در مسیر زندگی من قرار گرفتهاید. من با شما سرشار از خوشیام. شما از آنچه که به من میدهید آگاه نیستید. حتی گاهی افسوس میخورم که از حضور خودتان هم در این لحظه آگاه نیستید. من بهترین لحظاتم را با شما تکرار میکنم و نمیدانم چرا شما با تکرار این خوشیها در این لحظات که از روی اتفاق، زندگی اینجاییتان هم هست، ناراحتید؟... شما فقط همیشه را میخواهید، حتی بدون درک لحظهای از آن همیشهای که میگویید.
من میل عمیقی به خوب زندگی کردن و خوشبختی دارم و همهی اینها از روحیهی من سرچشمه میگیرند. اینها سانتی مانتالیزیم، الکی خوش، لذت های خرده بورژوازی و یا هرچه که شما نامش را میگذارید، نیست؛ بلکه سرخوشی جاودانهای است که از شانس دوباره زندگی کردنم، بدست آوردهام.
بعد از آن اشکها دیگر چه میتوان نوشت...دیگر چه میشود نوشت...اندوه است در اینکه می خواهی نباشی... اندوه در ندیدن توست... در خاک آشناست...آه ای عشق اگر فرصتی دوباره میداد... زندگی تنها یک بار اتفاق میافتد... من قرار دادها را نمیفهمم... درکی از این قراردادها نداردم... دنیای آرمانی دنیای بدون قرارداد است... مرا ببوس... این یعنی نفی هر قرار داد... من دوستت دارم و میخواهم با تو بمانم... من تا جایی که دوستت داشته باشم با تو خواهم ماند.... آه اشک بریز... در سرم دردیست!
خستگی جانکاهی در اعماق روحم احساس میکنم. علتش را نمیدانم و اگر از بیرون نگاهم کنید، چیزی در ظاهرم نمییابید. اما این خستگی انگار سالیان است که همراهیام میکند. توان ادامه دادن ندارم و هرچه سریعتر باید شانه از وزن تحمل ناپذیرش خالی کنم. دیگر نمیتوانم در پس دلمشغولیهایم فراموشش کنم و یا به تعویقش بیاندازم. چارهای جز تمام کردنش ندارم. جایی خواندم که داستانها هرگز به پایان نمیرسند و فقط راویست که لحنش را در نقطهای جذاب و هنرمندانه فرو میآورد و صدایش را قطع میکند. همهاش همین است.
تو تنها زنی هستی که در جریان زندگی من قرار گرفتی، پس با تو ازدواج میکنم. تو تنها کسی بودی که زندگیات را با من تجربه کردی، پس با تو ازدواج میکنم. تو تنها زنی بودی که عریانیات را با من تجربه کردی پس با تو زندگی میکنم. تو تنها کسی بودی که با آهنگ نفسهایش خوابیدم و با آهنگ ضربان قلبش بیدار شدم، پس میخواهم باز هم با تو باشم. تو در تنهاترین لحظاتم کنارم بودی و بودی هرکجا که میخواستم، پس هنوز هم می خواهم که باشی. ساده بگویم، من جز تو کسی را ندارم، پس چرا با تو ازدواج نکنم؟! در این زوجیات چه چیزیست؟!
به محض اینکه روی تخت من خوابید غلطی زد و گفت: «تخت تو چقدر شبیه تابوته.»
همین یک جمله برایم کافی بود که نتوانم بخوابم. مدام در جایم غلط میزنم و میپندارم که در تابوت خوابیدهام. انگار راست می گفت که اتاق زرد رنگ و کدر من شبیه گور است. سقف اتاقم چقدر کوتاه است و به سنگ قبر مانند است. گویی بر روی سینهام سنگینی میکند و احساس نفس تنگی میکنم. به نفس نفس افتادهام، آخر این چه مرضیست که به جانم افتاده است.
نزدیک صبح است، من هنوز نخوابیدهام. مجبورم که موضوع را با شما در میان بگذارم تا راه علاجی بیابم. خوب به تختتان نگاه کنید، ببینید از چوبهای بلوط قهوهای رنگ ساخته نشده است؟ لبهی بالاییاش قوس دار و بلندتر از پایینی نیست؟ چوبهای کناری تخت من صاف و بدون طرح و نگار است. مال شما چطور؟ ببینید طرح برگ گلی بر شاخهی درختی که تا کنارههای زیر سرتان رسیده است، نقش نشده است؟ تخت من دو نفره است و رویهی قرمز آن بیرنگ و رو است. تشکش هم خیلی نرم است با آنکه از نظر پزشکی چندان خوب نیست. ایرادی در آن نمیبینم به جز بزرگیاش که نیمی از اتاقم را اشغال کرده است و در اولین برخورد بیشتر از هر چیزی جلب توجه می کند و نگاه را از قفسه کتابهایم میگیرد. نمیدانم چرا هرکسی وارد اتاقم میشود، بیمحابا بر روی آن ولو میشود و به خود اجازه میدهد نسبت به یکی از عزیزترین ابزار زندگیام ابراز عقیده و احساسات کند. حتی ابایی نکند و آن را با تابوت یکی بداند.
من تخت و اتاقم را دوست دارم، با آنکه اجارهاش در تمدید یکسال دیگر کمی بالاتر رفته است. من به شما هم کاری ندارم!... فقط به تختتان خوب نگاه کنید ببینید شبیه تابوت نیست؟ و انگار در گور نخوابیدهاید؟
تو در من جمع میشوی، بالا میآیی، حلقه میشوی، بغض می شوی، اشک میشوی و فرو میریزی. هر اشکی که فرو میریزد، قسمتی از وجود توست که از من میرود. با این اشک ها تو از من عبور میکنی و من از خودم. با این اشکها تو خاطره میشوی، یاد میشوی، زمان میشوی، عمر میشوی و میروی. با این اشک ها تو در من شکفته میشوی و در برابرم میشکنی... عشق من مگذار گریه کنم... عشق من با این اشکها نابودم مکن.
مرا به سازمان تفتیش عقاید فرا خواندهاند. حالت تهوع دارم. آفتاب درست بر فرق سرم میکوبد. بوی تعفن در راه به مشامم میرسد. در خیابان چماق به دستان ردیف به ردیف بدرقهام میکنند. در سازمان و در اتاقی نمور منتظر بازجو می مانم. ذوب شده ای که تازه از مأموریت برگشته، سر میرسد و میپرسد که مقلد کدام مرجع تقلیدم؟ نام میبرم. میگوید که او مرده است و تقلید از مرده جایز نیست. نمیداند که برای من مردگان بهترین مراجع هستند. آرامشم مرهون غوریست که در احوال مردگان میکنم. میگوید زندهای نام ببر؟ به عکس بالای سرش اشاره میکنم. عکس نم کشیده و فرد به زردی نشسته نگاه عبوسی دارد با کلاهخودی پیچدر پیچ و محاسنی از دودِ هذیان کدر شده. مُفَتّش خوشحال میشود، گویی وجه اشتراکی در پاسخم یافتهاست. منشیاش نیز تبسمی میکند و با یک دست، کنارِ تمام جایخالیها و سهنقطهها نام آقا را مینویسد و با دست دیگر چای تعارف میکند. میل به هیچ چیز ندارم، گفتم که از صبح حالت تهوع دارم.
از سازمان که بیرون میآیم، موتور سواران کلاه قرمز با میله و زنجیر به دست، چنان محاصرهام میکنند که چارهای جز فرار نمییابم. یکی از آن میان دستور میدهد که کاری به من نداشته باشند! پاهایم را نشان می دهد و میگوید راه رفتن مرد مقلد را نمیبینید؟ راکبان لبخند کریهی میزنند و سری به نشانهی تأیید تکان میدهند و زوزهکشان دور میشوند. به راه رفتنم نگاه میکنم، پنگوئن شدهام.
اینها را میگویم با آنکه می دانم، ماه در خیالم میگرید...گفتی که دیگر برایت جالب نیستم، گفتی که خستهکننده شدهام. نمیدانی شنیدن این کلام در این روزهای سخت بیکاری و بیانگیزگی چه تلخ است...این تو بودی که برای اولین بار کمرم را به دور خودت چرخاندی و آن اول آشناییمان بود و من در هر چرخ میخندیدم که ما چقدر تنها هستیم...حالا بعد از آن همه سال دوباره همه سئوالها به سراغم آمده است. حتی کلمات مشابه در ذهنم میگردند. کجاست دستاویزی که خودم را به آن بیاویزم... پس از مجادلهی دیشب من به این نتیجه رسیدم که ما هنوز تنها هستیم و نسبت به هم چه احمقانه مغروریم...و این اوج فاجعه است.
من چیزی جز هیجان ندیدم. هیجان وقتی که صدایشان از هر جنسی در هم تنیده میشد. حالا صدایشان هر مرگی را فریاد بزند و یا هرکس دیگر را بر کرسی قدرت بنشاند. لذت فقط در همان دستهای رنگی بود و پیادهرویهای طولانی... در آن پرچمهای سبز رنگ طولانی بود که به همدیگر وصلشان میکرد. در آن میان چه نگاههای گذرندهای که رد و بدل نمیشد و چه خندههای ریزی از پس شعارهایشان بر لب نمینشست. بهانهای بود برای گرفتن دستانشان به هم.
خطر اینبار خوب بود، چون از جنس همان جوانیشان بود و جنونی که پیاش میگشتند. حالا دیگر میتوانستد در حین فرار دستهایشان را در دست هم بگیرند و حمایتشان را به رخ بکشند. برای آنها چه فرقی میکرد که رهبرشان چه میگفت... اینکه در بهترین شرایط آنها را دعوت میکرد به درون و بازگشت به همان سالهای اولیه که شوری مذهبی بود و او (رهبر) از همان جنس بود. گویی رهبرشان نیز دلش تنگ شده بود برای روزهایی که میتوانست دست در دست بگیرد و بر له و علیه کسی فریاد بزند... همانطور که در تبلیغاتش حتی اگر شده بود گوشهای از چادر همسرش را گرفته بود و با کمی شرم کشیدگی دستش را به سمت او تبلیغ کرده بود... اما خوب دیده میشد که همه جا این زن است که دست رهبر را گرفته است و او را به سمت جمعیت میکشد. همانطور که جمعیت دست رهبر را میکشد و قبای گشاد رهبری را بر تن او قواره میپندارد... میخواهند پشت او پنهان شوند، میخواهند در پشت او شادی کنند، شمع روشن کنند، بوق بزنند... چه ایرادی دارد این شور؟ من هم با شما هستم، امشب قرارمان کدامین میدان شهر است؟.... خیالی نیست از گاز اشکآور و باتوم و چند قطره خون...اتفاقا برای آنکه حرکتمان وجهی حماسی پیدا کند خوب است. من با دوربین میآیم، برای گرفتن تصاویری به رسم یادگار و خداینکرده، یادبود.
تصمیمم را گرفتهام، باید بنویسم. دستم را بر روی حروف کیبرد میفشارم تا کلمهای شکل بگیرد و از پس کلمات شخصیتی و بدنبال آن روایتی خلق شود. در این لحظه سرشار از انرژیام، انرژی در نوک انگشتانم جمع میشود و بر صفحه حروف فشرده میشود تا چیزی زائیده شود. شاید چیزی سخت تر از خلق کردن نباشد. چقدر سخت است این زایش و چه حسی دارد این مادر شدن... و من بدنبال این زایش، زمان را زمانه میکنم... حالا دیگر موضوع من خلق شده است.
رابطهام با بیرون شدهاست فقط یک پنجره. دلم هوای دریا کرده است. یکی در گوشم زمزمه کرد فقط عشق. گفت عشق، دریا و پنجره، منهای کار. قطعاً برای این روزها، همین خوب است.
... تو حق نداشتی اینطور با من رفتار کنی...« خداحافظ برای همیشه» یعنی چه؟... یادت رفته من یک طرف رابطه هستم. مگه من شیء هستم هر وقت خواستی دوستم داشته باشی و هر وقت خواستی بری. تو فکر نمیکنی با این کارت منو دچار درد و رنج روحی کردی. تو که شرایط منو دیدی و من همه چیزو برای تو توضیح دادم. همین بود دوست داشتنت؟ تو حتی حاضر نشدی برای عشقت، برای دوست داشتنت، برای خودت صبر کنی...حالا من چطور میتوانم آن همه عشقی که میگفتی باور کنم. بهخدا من هم آدمم، احساس دارم، بدجور منقلب و آشفتهام کردی. من همیشه و همه جا تو رو میبینم و هنوز احساس میکنم بدنم بوی بدن تو رو میده...برگرد و با من حرف بزن. می بوسمت.
رضا مهرزاد ۳/5/79
با پیام کوتاهش از خواب بیدار شدم، جویای حالم شده بود. من تب داشتم. تابی در جایم میخورم. ماندهام چه جوابی بدهم. دوستش دارم. چراییاش را نمیدانم. مدام از من سئوال میکند و من مدام دروغ میگویم. چه ایرادی دارد دروغ گفتن وقتی باعث میشود کسی نگاه دوباره ای به خودش بیاندازد و خودش را آنطور که هست دوست داشته باشد. این طوری من هم کمتر به خودم فکر میکنم. با دروغهایم او را روز به روز به زندهگی امیدوارتر میکنم و خودم را خالی تر. شاید حقیقت زندگی همینها باشد. مهم این است که به راهمان ادامه دهیم. هر چه بخواهد پیش میآید. حالا از کدام راه و سرانجام میگویم نمیدانم. در این بیسرانجامی چه ایرادی دارد دوست داشتن در حالیکه او صدایش سرشار از خواستن شده است و من به بیزاری از خودم رسیدهام.
۱۸/۳/۸۶
در ساحل دریاچهای دختر جوانی زندگی می کند. او مانند مرغ دریایی دریاچه را دوست دارد و مانند مرغ دریایی خوشبخت و آزاد است. ولی ناگهان یک نفر به آنجا آمد، او را دید و از فر ط بیکاری او را هلاک کرد.
با تعدیل از مرغ دریایی چخوف
سلام
ساعت سه نیمه شب است. نامه ی تان را می خوانم.
صریح می گویم؛ شما تنها نیستید.
/
پاسخ طولانی که در خیالم به شما می دهم به اینجا ختم می شود؛
دوستت دارم، از جنس حریر و ماه، طوریکه نشکنی.
باقی بمان.
رضا مهرزاد 26/۷/8۳
چطور باید از هم جدا شویم؟ جدا شدن چه شکلی است؟ شکلی برای جدا شدن متصور شدهایم؟ چرا جدایی همیشه با رنج همراه است؟ فرض که من در چرخیدن و نفسهای شهوتناک همراهش شده باشم. این یعنی عمق ارتباط؟ آیا من را به او وصل کرده است؟ به طور قطع این وصل محکمی نیست.
فردای بعد از جدایی چه شکلیست؟
نفس راحتی خواهم کشید و خواهم گفت تمام شد... تمام شد.
؟!
حالم از بد وخیم تر است.
به راهم ادامه می دهم. قوی، محکم پر اراده ...من هنوز سی سالم نشده است....کار ...کار باید کار کنم... بیشتر...خسته نیستم....به راهم ادامه میدهم.
امروز 19 مهرماه است. انگیزهای برای انجام هیچ کاری ندارم. دلیل و انرژی لازم را نیافتهام. بعد از آن همه کار هنوز خستهام.
19 آذر ماه است. دو ماه گذشته است. انگیزه های لازم را یافتهام اما نمیدانم پایان راهی که میخواهم ادامه دهم کجاست. برای خودم اینگونه تفسیر میکنم رسیدن به همان کارهای اولیه. تا دو ماه دیگر کار برای انجام دادن دارم. ذهنم به شدّت درگیر است.
حالا من 30 سالم شده است و امروز دوم بهمن ماه است. یأس بزرگی در من شکل گرفته است. همه کارهایم تمام شده است. به همه چیز، شکلی تمام شده میدهم.
تأثیرت آنقدر قوی بود که مجبورم کرد بهت زنگ بزنم. تمام افکارم به تو منتهی می شد. شاید تو تنها کسی بودی که در آن لحظه می توانستی کمکم کنی. حالا نمی دانم چرا افکارم به تو منتهی می شد. شاید ناشی از زیبایی تو باشد. اما تو که تنها زیبا نیستی! شاید آنقدر از فکر تهی شده ام که تو تنها فکرم شدی. اما این نیست چون مهمترین فکرم تو هستی.
به تو زنگ می زنم تا کمکم کنی از این افکار خارج شوم. گوشی را بر می داری. افکارم را برایت می گویم. می گویی چه جالب!. می گویم می خواهم کمکم کنی. می گویی می شود یک ساعت دیگه زنگ بزنی!.
ساعت می گذرد و من به تو زنگ نمی زنم. چون دیگر چنین فکر نمی کنم.
۷/۸۲
به دور هم می چرخیم. پیچش تنانمان را درهم نظاره میکنیم، دایره وار و درون تهی. خودمانیم خالی. وقتی عریان میشویم زیبا میشویم. دو ماهی گرداگرد تنگ خالی. روی تختمان در فضا رها میشویم. مزامیر مقدس را در گوش هم زمزمه میکنیم. ماه امشب عریان است و کتاب مقدس میخواند. آوایش در تنم جان میشود. بیتابیام با این تاب تمام میشود، از جنس دیگر میشود، تب میشود. لذت میبرم از این چرخ و روزمرگی. مکرری که از تکرارش خسته نمیشوم، دلزده نمیشوم. پشت این پیچ دیگر هیچ نیست، خالیست و پشت آن خال همه چیز هست، خیال است.
در زمان